رفع تعلیق !!!!
به توصیه پزشکان 1 تن خرمالوی نارس به همراه 3 تن سنجد خوردم تا معزل خطیر کالیبراسیون برای مدتی حل بشه
برای همین از این ساعت وبلاگم از حالت تعلیق درامده و دوباره شروع به فعالیت می کنم
به توصیه پزشکان 1 تن خرمالوی نارس به همراه 3 تن سنجد خوردم تا معزل خطیر کالیبراسیون برای مدتی حل بشه
برای همین از این ساعت وبلاگم از حالت تعلیق درامده و دوباره شروع به فعالیت می کنم
سه شنبه وقتی از دانشگاه اومدم خونه فهمیدم مامان بزرگم حالش بد شده و بردنش بیمارستان 
دکترا گفته بودن بهش امیدی نیست
برای همین همش دلشوره ی اینو داشتم که نکنه امروز ، فردا ....
چهارشنبه صبح که بیدار شدم دیدم خبری نیست ، یه خورده خیالم راحت شد گفتم فعلا" به خیر گذشته
با وجدانی راحت کلاس های مزخرف دانشگاهو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم و ساعت 12.30 کرمم گرفت کلاس بعدیو دو در کنم و راهی شهر و دیارم بشم 
از اونجایی که در این مدت کسی نه بهم زنگ زده بود نه اس.ام.اس داده بود یه خورده بیشتر از قبل مطمئن بودم که حداقل تا این لحظه خبری نیست
سر کوچمون که رسیدم دیدم تفتی هم در کار نیست گفت :"اووووف ف ف ، قطعا" امروز چیزی نشده"
ولی وقتی رسیدم دم در خونمون (مادر بزرگم همسایه دیوار به دیوارمونه) دیدم یه تقت گنده + پارچه سیاه زدن
و عمومم با کمال خونسردی و آسایش دم در ایستاده و از دور داد میزنه : "فریــــــــــــــد بیا تو ، خانومی به رحمت خدا رفت"

"برای بزرگنمایی بر روی عکس کلیک کنید"
*طرح برگرفته از وبلاگ شخصی FAMD
تو دست راستم مداد طراحی و کاغذ کاهیه و تو اون یکی دستم ، کتاب و جزو های مزخرف درسی !!
نیمکره راست مغزم در حال فکر کردن به اینکه اگه مثل بچه آدم از 15 سالگی شروع به فراگیری هنر کرده بودم چی میشد!!
و نیمکره چپ در حال آباد کردن باغ اساتید ، دانشگاه ، حراست ، شهر(همون دهات) مبارکه و این درس های مزخرفی که باید بخونم
من یه بازندم....
"من وقتی اسپرمی بیش نبودم به عضویت رسمی گروه بازندها دراومدم"
زندگیم شده یه پاییز طولانی بی انتها که هیچ وقت رنگ بهار و نمی بینه
من که نتونستم زندگی کنم ، اما این زندگی عجب کَمَری داره که 20 سال داره منو ...

روز های مزخرفیو دارم سپری می کنم 
آخرین روزهای اوقات فراغتو پشت سر میزارم و برای رفتن خراب شده ( همون یونی ) آماده می شم 
یکی
از کلیدی ترین نکاتی که برای رفتن به دانشگاه باید رعایت کرد اینه که تیپ
و سرو وضعی داشته باشی که حراست (یک موجود پشمالوی زبون نفهم که زور دست آن استو بس) اجازه ورود به دانشگاهو ( همان خراب شده )
صادر بفرماید (!) 
در این راستا (!) دیشب یه گودبای پارتی با دوستانم به راه انداختیم 
ولی این یکی خداحافظی با مدل ریشی بود که این مدت گذاشته بودم 
اگه با این تیپ می رفتم دم در دانشگاه حکم اخرجمو امضا می کردن می دادن دستم 

شب بیاد موندنی را سپری کردیم
اولش رفتیم تله کابین بعدش هیجان تله کابینو با یه فیلم آبگوشتی به اسم "دو خواهر" کشتیم و آماده شام خوردن شدیم
(یه توصیه در مورد این فیلم دارم ، اگه معده هاتون پره از دیدن این فیلم پرهیز کنید ! ، حداقل به نفر جلوییتون رحم کنید
)
وقتی شبو به خوبی سپری کردیم همگی عازم خونه هامون شدیم 
ولی این مراسم برای من هنوز تموم نشده بود و یکی دیگشو تو خونو در پیش داشتم 
به تازگی خواهرم ارشد دانشگاه شیراز قبول شده و برای ثبت نام باید فردا صبحش می رفت شیراز
خلاصه چشمتون درد نیارم دیشب سراسر گودبای پارتی به راه بود 
الان هم که دارم این پست می نویسم هم خواهرم رفته شیراز هم خودم ریشامو زدم 

زندگی سراسر در حال تغییر است ولی فقط تغییرات منفیش نصییب من میشه 
این روزها زیاد نمی تونم سر به وبلاگم بزنم و چند وقت یه بار آپ کنم !!
آخه تازگی ها یه جاییو کشف کردم که میتونه منو به آرزویه چندین و چند سالم برسونه

یک کلاس خصوصی آموزش انیمیشن
خیلی باحاله ...
کاش زودتر می تونستم اینجا رو پیدا کنم که عمرم الکی حروم نشه
کم کم دارم به این نتیجه می رسم که درسو دانشگاهو ول کنم و تمام وقت بچسبم به عشق و علاقم ، ولی حیف که اگه این کارو بکنم سریعا" باید با کله چغندر برم سربازی 
توی ایران بر خلاف همه جای دنیا "دانشگاه و رشته" تو رو انتخاب می کنه و مثل همیشه هیچ حق انتخابی نداری
من که از زندگیم هیچی نفهمیدم ، نه اینکه کلا" نفهم باشم اااااااا
نه !!
زندگی نکردم که بخوام چیزیو بفهمم
افسوس و صد افسوسسسسسسسس.
.
.
.
تو یوتوب داشتم می تابیدم که این کلیپو دیدم و داغ دلمو تازه کرد
(برای دیدن کلیپ به فیل0تر0شکن احتیاج دارید
)
(اگه فیل0تر0شکن ندارین از لینک زیر دانلود کنید
)
دقیقا" روایت گر اتفاقیه که برای هممون افتاد
من وقتی ساعت 5 صبح اون روز نفرین شده بیدار شدم که ببینم چی شده ، دیدم مامانم با چشمانی بهت زده به تلویزیون داره نگاه می کنه و میگه : آخر کار خودشونو کردن
.
.
.
پ.ن.1 : چه پستی شد ، از صورتی رفتم تو پلنگ صورتی 
پ.ن.2 : کماکان باید به زندگی نکبت بارم ادامه بدم 
امشب شمع سبزی برای روز های سیاه زندگیمان روشن می کنم

به یاد شهدای راه آزادی ...
ولی ...
بریم سر روز نوشت های خودم 
این چند روزه بد جور سرم شلوغ شده 
حتی وقت نمی کنم که یه سر بیام نت 
بعد از مدت ها که یاهومو باز کردم دیدم چندصتا "آف" از قرن یک گرفته تا همین چند ساعت پیش برام ارسال شده ، اما یکیش خیلی بهم حال داد
لینکی از کاور محصولمون بود که تا چند روز آینده وارد بازار خواهد شد 
:
(برای بزرگنمایی بر روی عکس کلیک کنید)
خوشحالم بعد از 6 سال تلاش بلاخره یه محصولی وارد بازار کردیم
با تشکر از تمامی دوستان "پرشین پی.ایی.اس" که به همکاری یکدیگر تونستیم این محصول را به سرانجام برسانیم 
خبرهای تکمیلی در مورد تاریخ ریلیز و ... به اطلاع عموم خواهد رسید...

دلیلشو خودمم نمی دونم 
بعضی وقتا جوری وارد بُعد نیهیلیسم زندگیم می شم که تو ذهنم تا مرحله قرار دادن لوله ی تفنگ بر شقیقه ، تیغ بر روی شاهرگ ، طناب به گردن و ... میرم ولی با یه "نوچ" گنده به همه این توهمات خاتمه می دم و می گم "زندگی حتی ارزش خودکشی کردنو هم نداره" 
الان دقیقا" کلمه به کلمه آهنگ "رفتم سر کوچه" عبدیو درک می کنم
(از اینجا دانلود کنید)
همش دنبال کوجکترین بهانه ای می گردم که از خونه بیرون نرم 
خودمو الکی با هیچی سر گرم می کنم ، می رم تو سایت و برای کارهای بچه های سایت نقد ها مو شکافانه می نویسم
یا تو فیسبوک لحظه نگاری می کنم ...
خلاصه خودمو سرکوب می کنم
به بن بست که رسیده بودم الان فکر کنم ته بن بستم 
اما با این حال به تقویم یه نیم نگاهی انداختم که ببینم امروز چندمه ، وقتی تقویمو دیدم چشام این شکلی شد = 
اووووووووخ فردا تولد خواهرمه 
به مانند هر سال ، حسش نیست برم براش چیزی بگیرم
،همینجا بهش تولدشو تبریک می گم
نـــــــــــــــدا جون (
) تولدت مبارک


تولد 200 سالگیتو جشن بگیریم (مگه تا اون موقع هم می خوای زندگی کنی ؟
)
ولی کماکان من در خودم گم شده ام و کسی نیست که منو از این سرگردانی نجات دهد 
اگه پیدام کردین همین جا اطلاع بدین و خانواده ای رو از نگرانی در بیارین 

خوشبختانه تا 3 ماه دیگر رنگ نکبت دانشگاه و اون اتوبوس ها دربو داغونو نمی بینم
حالا بازم جای شکرش باقیه که دانشگاه دولتی قبول نشدم
، وگرنه تازه 10 ام امتحانام شروع میشد
( تاریخ امتحان دانشگاه اصفهان و صنعتی از 10 تا 23 تیر اعلام شده)
بعد از کلی خستگی از امتحانات امدم یه دوری تو دنیای مجازی بزنیم دیدم همه جاها پوکیده و حتی فیس بوک هم با فیل0تر0شکن بازش کرد
با صحنه دلخراشی مواجه شدم، یعنی دیگه نمی تونم برم فیس بوک؟
یاهو مسنجر هم که قبلش لوله کرده بودن حالا نوبت به این بیچاره رسیده

جایی دیگر برای بیان احساساتم باقی نمونده
تنها کار مفیدی که تا الان تونستم با نت انجام بدم دانلود فول آلبوم های خوانندگانی بوده که چند وقته می خواستم آهنگ هاشونو گوش کنم
فعلا" در بیکاری کامل به سر می برم و فقط منتظر یک بهونم که برنامه فتوشاپو باز کنم و دست به کار بشم ، اما هنوز بهونه ای تولید نشده
موقع رفتن توی مسیر آدم هایی رو میدم که دوران از استرس خفه میشن و مامانشون دارن چیز تو حلقشون میچپونن
آخه امروز امتحانمون مصادف بود با کنکور دولتی
یاد دوران نکبت بار کنکور خودم افتاد
چه خوب که اون دوران افتضاح هم تموم شد و الان باید مثل "بز" برم امتحان بدم
اما خیالم از بابت امتحان راحت بود
چون با تنها استاد گلابی دانشگاه کلاس گرفته بودم
80 تا سوال داده بود و قرار بود امتحان بر اساس اون 80 سوال باشه
دوکی جان سر قولش بود و یک امتحان خدا از 22 نمره گرفت(شنیده بودم گلابیه ولی نه به این حد
)
سر جلسه هم اگه کسی نمی تونست مسئله ایو حل کنه یه "دکـــــتــر" نثارش می کرد و جوابو می گرفت
بعد از 14 روز تبسمی بر روی صورت انباشه از ریش نشست
(به یاد شهدای اخیر صورتمو نه تیغیدم)
شنگول از دانشگاه به طرف خانه هجرت کردم
رسیدم خونه دیدم چشمای مامانم سرخه (گفتم حتما" پیاز داشته خورد میکرده
)
توجهی نکردم که خوده مامانم گفت : "فرید ... مایکل جکسون ...."
انگاری آب یخ روم خالی کردن
بیچاره فقط 50 سال داشت
همون موقعه زدم سی ان ان دیدم آره ه ه ه ه ه ه ه
چرا حالا تو این موقعیت که برامون از درو دیوار داره میباره این مصیبت هم بهش اضافه شد !!!!!
مرگ تلخی بود
روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
